@spiritqueengh: Bandicoot berry. #ghanatiktokers🇬🇭🇬🇭🇬🇭 #fypシ゚viral #herbs #goviraltiktok

Queen of spirituality
Queen of spirituality
Open In TikTok:
Region: GH
Thursday 02 July 2026 13:04:33 GMT
81203
8481
37
380

Music

Download

Comments

playmaker7986
Maurice Nyarkoh 🏀⚽️ :
Agyekum Francisca🙏🏾🙏🏾🙏🏾
2026-07-03 02:26:31
4
morekiss3
morekiss :
Please I wanna marry u wai
2026-07-06 00:39:16
1
ednadarko75
Edna Darko :
Pls where can I get some
2026-07-19 13:41:28
0
peacekpeli712
Peace Fafa @ :
hi
2026-07-28 23:59:21
0
samuel_obi1
samuel_obi1 :
hello beautiful fresh soul how are you doing
2026-07-03 20:54:00
0
akuatufyn
Akua Tufyn :
please sometimes talk with confidence please
2026-07-07 02:05:44
0
purlinaessiam
obaa :
thanks
2026-07-20 21:58:58
0
akosua2588
Akosua :
or turkey berries
2026-07-09 15:39:59
0
kofidompreh919
Kofi Dompreh :
How can I contact you
2026-07-04 07:38:01
1
taurusnaekko
anonymustaurus :
susumasa
2026-07-09 15:01:22
1
amosasare87
Nana Asare :
please the Twi name
2026-07-03 07:19:51
0
pedrigonzallez20
pedrigonzalez 20 :
please de twi name
2026-07-02 15:59:42
0
dianaokyereessien
dianaokyereessien :
thank you sis, l had a dream on dis plant and Yaya and someone was showing it to me, but I don't know how to use it and the twi name
2026-07-02 22:40:38
1
edybest19
Edybest :
thank you very very much mam 🥰
2026-07-04 10:34:05
0
gpbd83
Black beauty 🥰🥰💯💯 :
hi pls thanks for the video u said we should use the nunum and the garlic and pepre,it really works
2026-07-14 13:32:06
0
mr.opoku866
BLESSING :
🥰🥰
2026-08-11 09:38:06
0
solonso29
oheneba k Solomon ababio 29 :
we need spiritually eyes 👀
2026-07-03 00:22:12
0
akosua2588
Akosua :
is it kwahu su suaaa
2026-07-09 15:39:46
0
cee4824
Cee :
God bless u Sis!
2026-07-02 20:52:07
0
edwardakweteyjoac7
chosen one starseed :
thank
2026-07-03 07:50:24
0
mohammed_muftau
NIGHT_OWL 🦉 :
How do I get it
2026-07-03 10:08:19
0
adenaadepa0
Adena🌹Adepa🌹🌹💝 :
Thank you
2026-08-20 04:44:05
0
street_dbe
͓̽D͓͓̽̽e͓͓̽̽L͓̽a͓̽ :
ohema where are you
2026-07-05 05:44:31
0
maryohimeh123
A .D One :
Please location or number thanks
2026-08-12 19:24:01
0
boss_5094
BOSS_50 :
hello madam pls can I get ur contact or pls kindly reply me pls
2026-07-06 10:08:19
0
To see more videos from user @spiritqueengh, please go to the Tikwm homepage.

Other Videos

#رمان_تیز_تر_از_شمشیر  #رمان_عاشقانه  #دارک_رومنس  #creatorsearchinsights پارت32 🌟 دستش هنوز روی دهنم بود. محکم گرفته بود. انگار که اگر ذره‌ای حرکت کنم، فکم رو در میاره نفس کشیدن برام سخت شده بود. هرچی بیشتر سعی می‌کردم خودمو تکون بدم، فشار دستش بیشتر می‌شد. انگشت‌هاش توی گوشت صورتم فرو می‌رفت. پشتم به سینه‌ش چسبیده بود، گرمای بدنش از پشت می‌سوخت، و فقط صدای نفس‌های آرومش رو می‌شنیدم که کنار گوشم پیچ می‌خورد. چشمام هنوز سمت انتهای راهرو بود دیمون اونجا ایستاده بود ولی مردی که روبه‌روش بود، روی زمین افتاده بود و بی‌حرکت مونده بود. یه لکه‌ی سیاه زیر سرش پهن می‌شد. دیمون چند قدم عقب رفت. دستش هنوز اسلحه داشت. نفس‌هاش تند شده بود، شانه‌هاش بالا و پایین می‌رفت. _ لعنتی... صدای دیمون آروم بود، ولی لرزشی توش بود که نمی‌تونست پنهونش کنه. چند لحظه اطرافشو نگاه کرد و بعد سریع از راهرو دور شد. کفش‌هاش روی فرش سنگین، صدا نمی‌کردن. فقط سایه‌ش محو شد توی تاریکی. می‌خواستم برگردم ببینم کسی که پشت سرمه کیه. ولی دستش اجازه نمی‌داد. انگشت‌هاش محکم‌تر شدن، استخون‌هاش روی لبام فشار می‌آوردن. _ تکون نخور. صدای آرومش کنار گوشم پیچید. از اون صدا بیشتر از دستش ترسیدم. نه چون بلند بود. چون زیادی خونسرد بود. زیادی کنترل‌شده. مثل کسی که هزار بار این کار رو کرده. چشمام رو بستم. سعی کردم نفس‌هام رو آروم کنم. ولی هر نفس، بوی عطر مردونه‌اش رو می‌برد توی ریه‌هام. بوی چرم و باروت و یه چیز دیگه که نمی‌تونستم اسمش رو بذارم. خطر. دستم رو گرفت. محکم. انگار که مچ دستم توی پنجه‌ش خُرد بشه. بدون اینکه اجازه بده حتی یه کلمه حرف بزنم، منو از راهرو دور کرد. سعی کردم مقاومت کنم. پاهام رو کشیدم عقب، ولی اون فقط محکم‌تر گرفت. انگار وزنش دو برابر من بود. نمی‌خواستم سر و صدا درست کنم. نمی‌دونستم کی اونجاست. کی نگاه می‌کنه. چند قدم بعد به یه در سیاه رسیدیم. بدون هیچ شماره‌ای. بدون هیچ نشانه‌ای. در رو با یه دست باز کرد و منو هل داد توی تاریکی. همین که وارد شدم، دستش از روی دهنم برداشته شد فوری برگشتم سمتش. نفس‌هام تند و کوتاه بود. صورتش توی نور کم مهتاب، از پشت پرده، پیدا بود هنوز فرصت نکرده بودم چیزی بگم که مچ دستم رو گرفت و منو سمت دیوار کشید. پشتم محکم به دیوار خورد. یه ضربه‌ی خشک که توی استخونام پیچید. صورتم رو گرفتن بین دیوار و سینه‌ش اونقدر نزدیک که نمی‌تونستم جایی دیگه نگاه کنم جز چشم‌هاش چشم‌هایی که توی تاریکی برق می‌زدن سرد. بی‌رحم. با یه لبخند کوچیک روی لب که هیچ گرمی نداشت نظراتون را درباره رمان بدین خوشحال میشم 💋 💋
#رمان_تیز_تر_از_شمشیر #رمان_عاشقانه #دارک_رومنس #creatorsearchinsights پارت32 🌟 دستش هنوز روی دهنم بود. محکم گرفته بود. انگار که اگر ذره‌ای حرکت کنم، فکم رو در میاره نفس کشیدن برام سخت شده بود. هرچی بیشتر سعی می‌کردم خودمو تکون بدم، فشار دستش بیشتر می‌شد. انگشت‌هاش توی گوشت صورتم فرو می‌رفت. پشتم به سینه‌ش چسبیده بود، گرمای بدنش از پشت می‌سوخت، و فقط صدای نفس‌های آرومش رو می‌شنیدم که کنار گوشم پیچ می‌خورد. چشمام هنوز سمت انتهای راهرو بود دیمون اونجا ایستاده بود ولی مردی که روبه‌روش بود، روی زمین افتاده بود و بی‌حرکت مونده بود. یه لکه‌ی سیاه زیر سرش پهن می‌شد. دیمون چند قدم عقب رفت. دستش هنوز اسلحه داشت. نفس‌هاش تند شده بود، شانه‌هاش بالا و پایین می‌رفت. _ لعنتی... صدای دیمون آروم بود، ولی لرزشی توش بود که نمی‌تونست پنهونش کنه. چند لحظه اطرافشو نگاه کرد و بعد سریع از راهرو دور شد. کفش‌هاش روی فرش سنگین، صدا نمی‌کردن. فقط سایه‌ش محو شد توی تاریکی. می‌خواستم برگردم ببینم کسی که پشت سرمه کیه. ولی دستش اجازه نمی‌داد. انگشت‌هاش محکم‌تر شدن، استخون‌هاش روی لبام فشار می‌آوردن. _ تکون نخور. صدای آرومش کنار گوشم پیچید. از اون صدا بیشتر از دستش ترسیدم. نه چون بلند بود. چون زیادی خونسرد بود. زیادی کنترل‌شده. مثل کسی که هزار بار این کار رو کرده. چشمام رو بستم. سعی کردم نفس‌هام رو آروم کنم. ولی هر نفس، بوی عطر مردونه‌اش رو می‌برد توی ریه‌هام. بوی چرم و باروت و یه چیز دیگه که نمی‌تونستم اسمش رو بذارم. خطر. دستم رو گرفت. محکم. انگار که مچ دستم توی پنجه‌ش خُرد بشه. بدون اینکه اجازه بده حتی یه کلمه حرف بزنم، منو از راهرو دور کرد. سعی کردم مقاومت کنم. پاهام رو کشیدم عقب، ولی اون فقط محکم‌تر گرفت. انگار وزنش دو برابر من بود. نمی‌خواستم سر و صدا درست کنم. نمی‌دونستم کی اونجاست. کی نگاه می‌کنه. چند قدم بعد به یه در سیاه رسیدیم. بدون هیچ شماره‌ای. بدون هیچ نشانه‌ای. در رو با یه دست باز کرد و منو هل داد توی تاریکی. همین که وارد شدم، دستش از روی دهنم برداشته شد فوری برگشتم سمتش. نفس‌هام تند و کوتاه بود. صورتش توی نور کم مهتاب، از پشت پرده، پیدا بود هنوز فرصت نکرده بودم چیزی بگم که مچ دستم رو گرفت و منو سمت دیوار کشید. پشتم محکم به دیوار خورد. یه ضربه‌ی خشک که توی استخونام پیچید. صورتم رو گرفتن بین دیوار و سینه‌ش اونقدر نزدیک که نمی‌تونستم جایی دیگه نگاه کنم جز چشم‌هاش چشم‌هایی که توی تاریکی برق می‌زدن سرد. بی‌رحم. با یه لبخند کوچیک روی لب که هیچ گرمی نداشت نظراتون را درباره رمان بدین خوشحال میشم 💋 💋

About