@einsteinbros: You gonna pick up, or what? ☎️ Don't put the $3 Pumpkin Crunch Pull-Apart Bagel or the Cinnamon Sugar Pull-Apart Bagel on hold.

Einstein Bros. Bagels
Einstein Bros. Bagels
Open In TikTok:
Region: US
Sunday 30 August 2026 19:10:00 GMT
836
12
5
2

Music

Download

Comments

aabby.berryy
abby :
if only there was an Einstein Bros Bagels location closer to me
2026-08-30 19:33:20
1
arianamoradi36
Ariana :
So tuffff
2026-08-30 20:28:11
0
To see more videos from user @einsteinbros, please go to the Tikwm homepage.

Other Videos

# پارت۳۵ ـ داخل کسی هست؟ ـ دو نفر. نگاهم رو به ساختمان انداختم. ـ بار؟ ـ پیدا نکردیم. از ماشین پیاده شدم. ـ هنوز نگشتین. یکی از افراد گفت: ـ همه‌جا رو گشتیم. بدون جواب از کنارش رد شدم. وارد ساختمان شدم. اطراف رو نگاه کردم. انبار تقریباً خالی بود. اما یک چیز توجهم رو جلب کرد. بوی لاستیک. تازه. رد لاستیک‌ها مستقیم به انتهای انبار می‌رفتند. کنار دیوار ایستادم. دستم رو روی سطح سردش کشیدم. یک خط باریک بین دیوار دیده می‌شد. لبخند زدم. ـ بازش کنین. چند نفر جلو اومدن و با فشار، در فلزیِ بزرگی که پشت دیوار پنهان شده بود باز شد. و اونجا بود. محموله. چندین جعبه مرتب داخل یک فضای بارگیری کوچک قرار گرفته بودن. لوکاس کنارم ایستاد و زیر لب گفت: ـ شت... نگاهم از روی جعبه‌ها رد شد. یکی از افراد جلو اومد. ـ رئیس، با کامیون چی کار کنیم؟ برگشتم سمتش. ـ ولش کنین. ـ ولی ممکنه ویکتور توش باشه. چند لحظه سکوت کردم. بعد گفتم: ـ اگه خودش اون‌قدر احمقه که با یه کامیون خالی فرار کنه، پیداش می‌کنیم. اما من می‌دونستم. ویکتور از همون اول هم قرار نبود اونجا باشه. اون فقط می‌خواست چند ساعت وقت بخره. ولی اشتباهش این بود که... لئون مورتی رو دست‌کم گرفته بود. گوشی‌ام رو از جیبم درآوردم و شماره‌ی ماتئو رو گرفتم. ـ هواپیما رو آماده کن. ـ برای کی؟ نگاهم دوباره روی جعبه‌ها افتاد. بعد بی‌اختیار یاد الارا افتادم. ـ برای برگشت. ـ ایتالیا؟ ـ آره. چند ثانیه مکث کردم. ـ و به خونه خبر بده. ـ چی بگم؟ به سمت در خروجی راه افتادم. ـ بگو من برمی‌گردم. -رئیس... -بگو. -الکس رو چیکار کنیم؟ بدون لحضه ای مکث فقط گفتم. -بکشیدش. و تماس رو قطع کردم. (پارت هدیه داریم که تو کامنتا میزارم) حمایت یادت نره  . . . #رمان_مافیایی  #دارک_رمنس  #فوریوپیج❤️  #foryou  #فوریو_نظری_به_حال_ما_کن
# پارت۳۵ ـ داخل کسی هست؟ ـ دو نفر. نگاهم رو به ساختمان انداختم. ـ بار؟ ـ پیدا نکردیم. از ماشین پیاده شدم. ـ هنوز نگشتین. یکی از افراد گفت: ـ همه‌جا رو گشتیم. بدون جواب از کنارش رد شدم. وارد ساختمان شدم. اطراف رو نگاه کردم. انبار تقریباً خالی بود. اما یک چیز توجهم رو جلب کرد. بوی لاستیک. تازه. رد لاستیک‌ها مستقیم به انتهای انبار می‌رفتند. کنار دیوار ایستادم. دستم رو روی سطح سردش کشیدم. یک خط باریک بین دیوار دیده می‌شد. لبخند زدم. ـ بازش کنین. چند نفر جلو اومدن و با فشار، در فلزیِ بزرگی که پشت دیوار پنهان شده بود باز شد. و اونجا بود. محموله. چندین جعبه مرتب داخل یک فضای بارگیری کوچک قرار گرفته بودن. لوکاس کنارم ایستاد و زیر لب گفت: ـ شت... نگاهم از روی جعبه‌ها رد شد. یکی از افراد جلو اومد. ـ رئیس، با کامیون چی کار کنیم؟ برگشتم سمتش. ـ ولش کنین. ـ ولی ممکنه ویکتور توش باشه. چند لحظه سکوت کردم. بعد گفتم: ـ اگه خودش اون‌قدر احمقه که با یه کامیون خالی فرار کنه، پیداش می‌کنیم. اما من می‌دونستم. ویکتور از همون اول هم قرار نبود اونجا باشه. اون فقط می‌خواست چند ساعت وقت بخره. ولی اشتباهش این بود که... لئون مورتی رو دست‌کم گرفته بود. گوشی‌ام رو از جیبم درآوردم و شماره‌ی ماتئو رو گرفتم. ـ هواپیما رو آماده کن. ـ برای کی؟ نگاهم دوباره روی جعبه‌ها افتاد. بعد بی‌اختیار یاد الارا افتادم. ـ برای برگشت. ـ ایتالیا؟ ـ آره. چند ثانیه مکث کردم. ـ و به خونه خبر بده. ـ چی بگم؟ به سمت در خروجی راه افتادم. ـ بگو من برمی‌گردم. -رئیس... -بگو. -الکس رو چیکار کنیم؟ بدون لحضه ای مکث فقط گفتم. -بکشیدش. و تماس رو قطع کردم. (پارت هدیه داریم که تو کامنتا میزارم) حمایت یادت نره . . . #رمان_مافیایی #دارک_رمنس #فوریوپیج❤️ #foryou #فوریو_نظری_به_حال_ما_کن

About