@happy.birthday0872: #CapCut #fyp #happybirthday #birthday #status #4october #oktober #2026 #cake #tiktok #live #foryou

HAPPY BIRTHDAY 🎂
HAPPY BIRTHDAY 🎂
Open In TikTok:
Region: PK
Saturday 03 October 2026 15:52:56 GMT
32837
563
16
227

Music

Download

Comments

nasreen.n11
Nasreen.n :
hello 7 october thank
2026-10-04 04:34:06
0
avaa20101
A🤷‍♀️ :
thank you so much lots lots 🥰🥰🥰
2026-10-03 16:03:14
0
t_chaudhri
Tehseen :
Erheexxxxddhxhjxhxjojj kk hi oh ty h😅
2026-10-24 18:21:10
0
silviyuda_3121
feni :
selamat ulang tahun
2026-10-04 13:53:09
0
nicolefoy313
Nicole Foy :
Il mio compleanno 🎂 🥰
2026-10-06 07:12:50
0
endahagustinah449
Endah Agustinah :
@
2026-10-06 13:40:16
0
mehrooooooooodoll
Maheen ♥️😍 :
❤️❤️❤️
2026-10-04 12:02:44
0
geldiyewa6
Geldiyewa :
[Трогательно][Трогательно][Трогательно]
2026-10-04 08:50:08
0
muhammadwahaj681k
muhammadwahaj681 :
[Heartwarming][Heartwarming][Heartwarming]
2026-10-04 07:43:53
0
mohamed.sameem08
Mohamed Sameem :
💞💞💞
2026-10-04 07:10:47
0
murshadaoun01
Murshad Aoun :
❤️❤️❤️
2026-10-04 06:24:04
0
neliamalapitan
Nelia Malapitan :
[Red heart][Red heart][Red heart]
2026-10-04 06:13:51
0
neliamalapitan
Nelia Malapitan :
[Heartwarming][Heartwarming][Heartwarming]
2026-10-04 06:13:46
0
shiban625
sehrish ki Jaan🥰😊 :
🥰🥰🥰
2026-10-04 05:56:00
0
ahsanasif5120
ahsanasif512 :
🥰🥰🥰
2026-10-04 03:32:12
0
itxmaliksaab09
Malik Ahsan 🐊👀⚜️ :
🥰🥰🥰
2026-10-07 12:48:18
0
To see more videos from user @happy.birthday0872, please go to the Tikwm homepage.

Other Videos

(خاطراتی از گذشته) - هی، هی، تهیونگ! اون بستنی مال من بود! با اخم و صدای بلندی اعتراض کرد، اما او با لبخند به سمتش برگشت و چشمکی زد. — اوه، عزیزم، متأسفم. ولی فکر کنم الان دیگه مال من شده. پسر دست‌به‌سینه شد و با چشم‌های مشکی و زیبایش، که حالا از روی حرص ریز شده بودند، نگاهش کرد. — اون‌جوری نگام نکن، وگرنه قول نمی‌دم جای بستنی‌ تورو ... - هییی! تهیونگ خندید و پیش از آنکه اعتراض دیگری بشنود، رویش را برگرداند. نگاهش را به منظره‌ی بیرون کلبه‌ی چوبی دوخت؛ جایی که نور ملایم خورشید از میان درختان عبور می‌کرد. چند لحظه بعد، صدای قدم‌های آشنایی پشت سرش پیچید. تهیونگ ظرف بستنی را روی میز گذاشت و دست‌هایش را از پشت دور کمر پسرش حلقه کرد و او را به خودش نزدیک‌تر کشید. لب‌هایش را به لاله‌ی گوش او نزدیک کرد و آرام زمزمه کرد: — این‌قدر دوست‌داشتنی نباش جئون... این قلب مریضم نمیتونه طاقت نمیاره. - راجع به قلب من این‌جوری حرف نزن. تهیونگ کمی عقب کشید تا صورتش را ببیند. نگاه پرسشگرش روی چهره‌ی پسر نشست. پسر لبخند محوی زد و دستش را روی دست‌های حلقه‌شده‌ی او گذاشت. - اون قلب همیشه باید بتپه، تهیونگ. حتی اگه یه روز من نباشم، بازم باید به تپیدن ادامه بده... مکث کوتاهی کرد؛ انگار برای گفتن جمله‌ی بعدی به تمام شجاعتش احتیاج داشت. - چون اون موقع باید به‌جای منم زندگی کنی. لبخند از روی لب‌های تهیونگ محو شد. برای چند ثانیه فقط نگاهش کرد؛ با چشم‌هایی که آرام‌آرام از اشک پر می‌شدند.  بعد صورتش را به سمت خودش برگرداند و بوسه‌ای آرام روی لب‌های معشوقش نشاند؛ انگار می‌خواست با همان بوسه، تمام حرف‌هایی را که نمی‌توانست به زبان بیاورد، به او بگوید. پسر چشم‌هایش را بست و در آغوشش ماند. آن روز، تهیونگ فکر می‌کرد او فقط دارد از یک روز دور حرف می‌زند؛ روزی که شاید هیچ‌وقت از راه نرسد. اما نمی‌دانست پسر از آینده‌ای حرف
(خاطراتی از گذشته) - هی، هی، تهیونگ! اون بستنی مال من بود! با اخم و صدای بلندی اعتراض کرد، اما او با لبخند به سمتش برگشت و چشمکی زد. — اوه، عزیزم، متأسفم. ولی فکر کنم الان دیگه مال من شده. پسر دست‌به‌سینه شد و با چشم‌های مشکی و زیبایش، که حالا از روی حرص ریز شده بودند، نگاهش کرد. — اون‌جوری نگام نکن، وگرنه قول نمی‌دم جای بستنی‌ تورو ... - هییی! تهیونگ خندید و پیش از آنکه اعتراض دیگری بشنود، رویش را برگرداند. نگاهش را به منظره‌ی بیرون کلبه‌ی چوبی دوخت؛ جایی که نور ملایم خورشید از میان درختان عبور می‌کرد. چند لحظه بعد، صدای قدم‌های آشنایی پشت سرش پیچید. تهیونگ ظرف بستنی را روی میز گذاشت و دست‌هایش را از پشت دور کمر پسرش حلقه کرد و او را به خودش نزدیک‌تر کشید. لب‌هایش را به لاله‌ی گوش او نزدیک کرد و آرام زمزمه کرد: — این‌قدر دوست‌داشتنی نباش جئون... این قلب مریضم نمیتونه طاقت نمیاره. - راجع به قلب من این‌جوری حرف نزن. تهیونگ کمی عقب کشید تا صورتش را ببیند. نگاه پرسشگرش روی چهره‌ی پسر نشست. پسر لبخند محوی زد و دستش را روی دست‌های حلقه‌شده‌ی او گذاشت. - اون قلب همیشه باید بتپه، تهیونگ. حتی اگه یه روز من نباشم، بازم باید به تپیدن ادامه بده... مکث کوتاهی کرد؛ انگار برای گفتن جمله‌ی بعدی به تمام شجاعتش احتیاج داشت. - چون اون موقع باید به‌جای منم زندگی کنی. لبخند از روی لب‌های تهیونگ محو شد. برای چند ثانیه فقط نگاهش کرد؛ با چشم‌هایی که آرام‌آرام از اشک پر می‌شدند. بعد صورتش را به سمت خودش برگرداند و بوسه‌ای آرام روی لب‌های معشوقش نشاند؛ انگار می‌خواست با همان بوسه، تمام حرف‌هایی را که نمی‌توانست به زبان بیاورد، به او بگوید. پسر چشم‌هایش را بست و در آغوشش ماند. آن روز، تهیونگ فکر می‌کرد او فقط دارد از یک روز دور حرف می‌زند؛ روزی که شاید هیچ‌وقت از راه نرسد. اما نمی‌دانست پسر از آینده‌ای حرف " می‌زند که دیگر خودش در آن حضور نخواهد داشت. " #taekook #jungkook #taehyung #fanfic #foryou

About